پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری برگزار میکند:
مجموعه وبینارهای آموزشی روشهای حفاظت و نگهداری عروسک
سایت کتابک
در این برگه، آخرین نوشتههای منتشرشده در پایگاه «کتابک؛ پنجرهای به جهان خواندن» به ترتیب تاریخ انتشار در دسترس شما قرار گرفتهاند. این نوشتهها شامل تازهترین مطالب در حوزهی ادبیات کودک، معرفی کتابهای جدید، مقالههای تخصصی دربارهی ترویج خواندن، تجربههای موفق کتابخوانی، گفتوگو با نویسندگان و کتابداران، گزارشهای رویدادها، و ایدههایی نو برای خانوادهها و مربیان است.
شما میتوانید از این بخش بهعنوان درگاه ورود به تازهترین محتوای کتابک بهره ببرید، با آخرین تحولات در دنیای ترویج خواندن آشنا شوید و در جریان برنامهها و پیشنهادهای نو در این زمینه قرار بگیرید. همچنین با جستوجو یا فیلتر کردن مطالب بر اساس موضوع، گروه سنی، یا نوع محتوا، دقیقاً به آنچه نیاز دارید دست پیدا کنید.
تاویش دور باغ پشتی میدوید و دمش رو تکون میداد. صاحبش نیال پرسید: «چی شده که اینقدر بالا و پایین میپری؟ ما که جایی نمیریم … میخوایم بریم یککم سیب بچینیم.»
کتابِ «شبی که تو به دنیا آمدی» متنی درام و روان دارد که تجربه آن برای هر خوانشگری میتواند دلچسب باشد. نویسنده سعی کرده است تا علتِ رخ دادنِ پدیدههای طبیعیِ و هر آنچه که در جهانِ واقعی تجلی پیدا میکند را با لحظهِ آغاز حضور هر انسان در دنیا، گره بزند. طبیعی است که همچین تعبیر زیبایی، برای هر فردی خوشایند است. حال اگر بتوان تجربه خوانشِ آن را برای کودکان ایجاد کرد، قطعاً بستر مناسبی جهتِ آرامشخاطرِ آنها نیز فراهم شده است.
کتاب در همان ابتدا از توصیفهای ادبیِ توأم با احساس و عاطفه برای برقراری ارتباط بهره میگیرد؛ با همین روند ادامه مییابد و در انتها نیز با یادآوریِ این زیباییها، کودکان را به برطرف کردنِ شک خود مبنی بر این که چهقدر دوست داشتنی هستند هدایت میکند.
«شبی که تو به دنیا آمدی» شاعرانهترین شب در تاریخ رقم خورد.
«ماه برای تماشای تو تا صبح بیدار ماند»...
«غازها از سرزمینهای دوردست به سمت خانه پرواز کردند»...
چون آنها میخواهند لبخند زیبای تو را ببینند.
کمتر کسی است که جلالالدین محمد بلخی یکی از مشهورترین شاعران پارسیگوی را نشناسد. وی در ششم ربیعالاول سال 604 هجری در شهر بلخ دیده به جهان گشود و نام کامل او «محمد ابن محمد ابن حسین حسینی خطیبی بکری بلخی» بوده است. در دوران حیات، وی را به القاب «جلالالدین»، «خداوندگار» و «مولانا خداوندگار» نامیدهاند. اما در قرنهای بعد (ظاهراً از قرن ۹) القاب «مولوی»، «مولانا»، «مولوی رومی» و «ملای رومی» برای وی به کار رفته است و بنا بر برخی اشعارش، تخلص او را «خاموش» و «خَموش» و «خامُش» دانستهاند. زبان مادری وی پارسی بوده است.
او فرزند مولانا محمد بن حسین خطیبی معروف به بهاءالدین ولد و سلطانالعلماست که از بزرگان صوفیه و مردی عارف بوده است. او پس از فوت پدرش بهاءالدین ولد راه پدر را ادامه داد و به هدایت و ارشاد مردم عمر خود را سپری کرد.
مولوی در هجده سالگی با گوهر خاتون دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد که حاصل این ازدواج سه پسر و یک دختر بود. مولانا در عین حالی که مردم را تربیت میکرد از تربیت خود نیز غافل نبود تا جایی که به شاگردی محقق ترمذی درآمد. سپس در شهر حلب علم فقه را از کمالالدین عدیم فرا گرفت و پس از مدتی که به شهر دمشق رفت از دیدار با محیالدین عربی، عارف و متفکر زمانش نیز کمال استفاده را برد و از آنجا عازم شهر قونیه شد و بنا به درخواست سید برهانالدین، طریق ریاضت را در پیش گرفت. پس از مرگ محقق ترمذی، به مدت 5 سال، مدرس علوم دینی شد که نتیجهی آن تربیت چهارصد شاگرد است.
هرچند که مولوی در طول زندگی شصتوهشت سالهی خود با بزرگانی همچون محقق ترمذی، شیخ عطار، کمالالدین عدیم و محیالدین عربی حشرونشرهایی داشته و از هرکدام توشهای براندوخته است، هیچکدام از آنها مثل شمس تبریزی در زندگیاش تأثیرگذار نبودهاند. تا جایی که رابطهاش با او شاید از حد تعلیموتعلم بسی فراتر رفته و رابطهای عاشقانه گردیده است. چنانکه پس از آشنایی با شمس، خود را اسیر دستوپابستهی شمس دیده است.
پس از غیبت شمس از زندگی مولانا، وی با صلاح الدین زرکوب دمخور گردید، الفت او با این عارف سادهدل، سبب حسادت عدهای شد. پس از مرگ صلاحالدین، حسانالدین چلبی را به عنوان یار صمیمی خود برگزید. منظومهی عمیق مثنوی معنوی حاصل لحظههایی از همصحبتی مولانا با حسامالدین است. علاوه بر کتاب فوق، مولانا دارای آثار منظوم و منثور دیگری نیز هست: از آن جمله میتوان به دیوان شمس، فیه ما فیه، مکتوبات و مجالس سبعه اشاره کرد. اشعار وی در سرتاسر دنیا به زبانهای مختلفی ترجمه شده و از محبوبیت بالایی برخوردار است.
مولانا در غروب خورشید روز یکشنبه پنجم جمادیالاخر سال 672 هجری قمری بر اثر بیماری ناگهانی درگذشت.
به پیشنهاد کشور ترکیه، سال 2007 که مقارن با هشتصدمین سال تولد این عارف بزرگ بود، سال جهانی مولانا نامیده شد. پس از آن، تصمیم بر آن شد که روز تولد مولانا را روز بزرگداشت وی بنامند که این روز معادل با ۸ مهر است.
بونی به نوک درخت بلوط نگاه کرد: «چرا بعضی از درختها اینقدر بلندن و بقیهشون اینطوری نیستن؟»
در هزارتوی راز؛ بی مرگی در جهان داستان جمشید خانیان
خانیان از اندک نویسندگان ادبیات کودک و نوجوان ایران است، که جهان داستانی خاص خود را دارند. جهان داستانی او ترکیب عجیبی است، از هزارتوی رازها و تصویرهایی جادویی که با واژگان ساخته شده اند. اگر داستان های خانیان را کنار هم بچینیم و بخواهیم نخ تسبیح آن را پیدا کنیم، نباید با روش کلاسیک، شخصت شناسی، یا پیرنگشناسی به سراغ آن ها رفت. او ایده ای را می گیرد، و آن را در حوض واژگان تصویری که خود ملغمه ای است از خواب و بیداری، از رویا و هوشیاری، می سازد. در حقیقت داستان های او گاهی آن چنان با ایده هایی عجیب شروع می شوند که مرگ را از سر می گذرانند و بی مرگ می شوند.
سالهای سال پیش و در سرزمینی بسیار دور، خرسی به نام آیسیس زندگی میکرد. پشم تن آیسیس مثل برف، سفید بود. بعضی روزها میشد که آیسیس، پشم سفیدش رو دوست نداشت. یعنی این پشم سفید براش خستهکننده شده بود. یکی از همین روزها، آیسیس روی یک کندهٔ درخت نشسته بود و به همهی پرندهها و حیوونهایی که به این طرف و اون طرف میدویدن نگاه میکرد.
قصهی جوجهکلاغ ریزهمیزه و درخت خرمالو
یک روز عصر پاییزی مریمگلی و مامان توی حیاط نشسته بودند و داشتند از خرمالوهای دستچین باغچه میخوردند، که یکدفعهای کلاغ کوچولویی از بالای درخت خرمالو روی زمین افتاد. مریمگلی با دیدن این صحنه خرمالویش را گذاشت توی بشقاب، از جایش بلند شد و رفت تا ببیند چه بلایی سر کلاغ کوچولو آمده است. اما چیزی نگذشت که تعداد زیادی کلاغ توی حیاط شروع کردند به پرواز کردن، انگار داشتند خبری را به گوش هم میرساندند. مریمگلی که تا آن روز آنقدر کلاغ را یکجا ندیده بود، حسابی ترسید. دوید و رفت پیش مادرش و گفت: «مامان نگاه کن چقدر کلاغ اینجاست.» مادر لبخندی زد و گفت: «آره مامان. انگار کلاغها دارن یه خبری رو به هم میدن.» مریم که حالا ترسش یادش رفته بود، پرسید: «چه خبری؟ مگه کلاغها هم حرف میزنن؟»
سنجاب ترسو شخصیت اصلی داستانهای مجموعه کتاب «سنجاب ترسو» است. سنجاب ترسو همانطور که از اسمش پیداست خیلی میترسد! او تقریباً هیچوقت از روی درخت فندقی که در آن لانه کرده جم نمیخورد. سنجاب ترسو دوست دارد از روی برنامهای که با دقت برای خودش نوشته، کارهایش را انجام دهد . او دلش نمیخواهد جانش را به خطر بیندازد و به جاهایی برود که نمیشناسد...سنجاب ترسو برای انجام هرکاری کلی فکر میکند، برنامه میریزد و نقشه میکشد اما این همه احتیاط همیشه به کارش نمیآید، او در هر داستان یاد میگیرد با ترسهایش روبهرو شود و میفهمد ترسهایش همیشه هم ترسناک نیستند.
«سنجاب ترسو دوست پیدا میکند» اولین جلد از مجموعه کتاب «سنجاب ترسو» است. شخصیت اصلی داستانهای این مجموعه کتاب سنجاب ترسویی است که هر بار با ماجرایی تازه مواجه میشود.
کتاب «وسلیآباد» دربارهی وسلی، پسربچهای ۸-۷ ساله است که از نظر فکری با بچههای همسن و سال خود وجه اشترکی ندارد. او تابع مد نیست و سرش به کار خودش گرم است اما این موضوع نگرانی والدینش را برمیانگیزد. وسلی در تابستان در باغچهی خانه گلکاری و باغبانی میکند، اما نه گیاهانی معمول مثل گوجه فرنگی و کلم که سایر همسایهها میکارند.
کتاب «وسلیآباد» دربارهی وسلی، پسربچهای ۸-۷ ساله است که از نظر فکری با بچههای همسن و سال خود وجه اشترکی ندارد. او تابع مد نیست و سرش به کار خودش گرم است اما این موضوع نگرانی والدینش را برمیانگیزد. وسلی در تابستان در باغچهی خانه گلکاری و باغبانی میکند، اما نه گیاهانی معمول مثل گوجه فرنگی و کلم که سایر همسایهها میکارند.
«لباس همیشگی من» داستانی درباره دوختن و بافتن و تهیه کردن لباسی است که هر سال میتواند تغییر کند و باز استفاده شود. دختربچه به مادربزرگ کمک میکند تا برایش لباسی بدوزد. لباسی که در آن زیبا شده و آن را دوست دارد. سال بعد چون فقط قد دخترک کمی بلندتر شده، مادربزرگ به او پیشنهاد میدهد که با ایجاد تغییراتی لباس را دوباره مناسب استفاده کند. اما چطور؟ ... خط اصلی داستان «لباس همیشگی من» میتواند منجر به فعالیتهای خلاقانه بسیاری در زمینه بازاستفاده از لباسها و وسایل دور و برمان باشد.
تصویر مادربزرگ بافتنی به دست، تصویر ما بزرگسالان امروز از کودکیمان است. چیزی که این روزها به ندرت دیده میشود؛ مادربزرگی که شگفتی میآفریند و هر سال لباسی برای دخترک میدوزد! «لباس همیشگی من» داستانی درباره دوختن و بافتن و تهیه کردن لباسی است که هر سال میتواند تغییر کند و باز استفاده شود.
دیدن ماشین قرمزرنگ آتشنشانی و شنیدن صدای آژیرِ آن در خیابان برای همهی ما و بهویژه کودکان دلهرهآور است. اما آتشنشانان این افراد غیور و شجاع همان کسانی هستند که با حضور بهموقع در محل حادثه، از بروز فاجعهی بیشتر جلوگیری میکنند. آنها از طریق خاموش کردن، کنترل یا هدایت آتشهای ناخواسته به مقابله با آتش میپردازند.
کودکی و ادبیات کودکان، فرهنگ مطالعه و نشردر انگلستان
پروفسور« ام. اُ. گرنبی»[1]* گسترش ادبیات کودکان در سده هجدهم میلادی را در انگلستان با چگونگی رشد فزایندهی آمیخته شدن سرگرمی و آموزش در کتابهای کودکان، توضیح میدهد.
ادبیات کودکان در پایان سده هجدهم میلادی، بخشی رو به شکوفایی، جدا و امن در صنعت نشر انگلستان بود. شاید سالانه نزدیک به پنجاه عنوان کتاب کودک در لندن و بخشهای مرکزی انگلستان همچون ادینبورگ، یورک و نیوکاسل منتشر میشد. این کتابها که بیشتر کتابهایی اخلاقگرا و مذهبی بودند، شاید بر پایه معیارهای امروزی، بسیار خشک بهنظر برسند، اما آنها آشکارا ابزاری برای جلب رضایت خوانندگانشان بودند؛ چه با داستانهای سرگرمکننده، شخصیتهای جذاب و لحن دلپذیر، چه با تصویرهای جالب و صفحهآرایی و جلد چشمنواز.
«شل سیلور استاین» شاعر، ترانهسرا، آهنگساز، نوازنده، کاریکاتوریست، فیلمنامهنویس و نویسنده کتاب کودکان است. «درخت بخشنده»، «بالا رفتن»، «چراغی در زیر شیروانی» شل سیلور استاین از آثار معروف اوست که از سوی کودکان بسیاری در سراسر جهان خوانده شده است. او در برخی از کتابهای کودکان بهویژه در آثار نخستش، خود را با نام عمو شلبی معرفی کرده است. او یکی از محبوبترین نویسندگان کودک است.
«روز جهانی خرگوش» هر ساله در چهارمین شنبه ماه سپتامبر جشن گرفته میشود. خرگوش یکی از محبوبترین حیوانات خانگی است. این روز برای ترویج مراقبت و محافظت از خرگوشهای اهلی و وحشی برگزار میشود. موسسه خیریه خرگوش از سال 1998 روز جهانی خرگوش را نامگذاری کرد. هدف این نامگذاری این است که اطمینان حاصل شود خرگوشهای بدون محافظت یا رها شده، مراقبت و سرپناه دائمی پیدا کنند.
کتاب «چیزی دربارهی جرجی» داستان پسری است به نام جرجی با سری بزرگ و کوتوله که در کلاس چهارم درس میخواند. پدر و مادر او که هر دو هنرمند و نوازنده هستند، پیش از به دنیا آمدن جرجی، امیدوار بودند که فرزندشان هم وقتی بزرگ شد نوازنده شود و شعرهایی را با این مضمون بر روی دیوار اتاقش نوشته بودند. جورجی از این که نمیتواند آرزوی پدر و مادرش را برآورده کند ناراحت است. با این حال همه چیز به خوبی سپری میشود. والدیناش او را دوست دارند و یک رفیق خوب هم به نام اندی دارد. اما زمانی که مادرش باردار میشود و اندی یک دوست تازه پیدا میکند، خوشیها رنگ میبازند و جرجی با چالشها جدیدی روبهرو میشود.
دو گاو ارابه سنگین را در راهِ گِلی روستا به دنبال خود میکشیدند. آن دو همهی توانشان را بهکار میبردند تا ارابه را بکِشند و هیچ شکایت و صدایی نمیکردند.
با آن که چرخهای ارابه در مقایسه با کاری که گاوها انجام میدادند، کار سختی نبودند، در هربار چرخیدن، ناله و غژوغژ میکردند. گاوهای بیچاره با همه توان، ارابه را در میان گلولای عمیق بهدنبال خود میکشیدند و گوششان پُر از ناله و شکایت بلند چرخها بود. و این صداها بردباری انجام دادن کار را برای آنها سختتر کرده بود.
۱ تا ۸ مهر هفته بینالمللی ناشنوایان است و با تصویب و به رسمیت شناختن زبان اشاره از سوی سازمان ملل متحد ۲۳ سپتامبر، روز اول مهر به عنوان روز بینالمللی «زبان اشاره» و بخشی از هفته بینالمللی «ناشنوایان» گرامی داشته میشود. زبان اشاره و فرهنگ ناشنوایان چندزبانی را تقویت میکند و اين به معنی ترویج، حفاظت و حفظ تنوع زبانها و فرهنگها در سطح جهانی است.
مدرسه مهران فقط جایی برای درس خواندن نبود. همه جنبههای زندگی در این مدرسه به دانشآموزان آموزش داده میشد. رفتار با دیگران، آداب تربیتی، مانند اینکه چگونه رفتاری داشته باشند، چگونه سنجیده سخن بگویند. اینها محجوبترین بچهها را روی صحنه میکشاندند، نمیدانم چگونه، اما از تبحرشان بود. برای این کارها خانم مافی استعداد خاصی داشت. مهران آن موقع بهترین مدرسه بود زیرا این دو همه نیرویشان را برای مدرسه گذاشه بودند. خیلی با حساب و کتاب معلم انتخاب میکردند و بدون آزمون، معلمی را سر کلاس نمیفرستادند. همواره در حال توصیه به معلمان بودند که رفتارشان متناسب با استانداردهای مهران شود.
مربیان موسسه توانمندسازی مهر و ماه به مناسبت 20 سپتامبر برابر با 31 شهریور، روز جهانی صلح، دو کتاب «آبی کوچولو زرد کوچولو» و «چگونه میتوان بال شکستهای را درمان کرد» را با کودکان سهیم شدند.